علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

مسافرت شمال قسمت 3

سلام جیگرم... واما ادامه مسافرتمون بعد از عروسی ساعت 12 بود که از املش راه افتادیم بریم ساری تقریبا 3 ساعت از راه رو رفته بودبم که پدر گفت دیگه نمی تونم رانندگی کنم که یه جایی ماشین رو نگه داشتیم و خوابیدیم تا ساعت 7 صبح اسمش یادم رفته کدوم شهر بود که خلاصه صبحانه رو هم همون جا رفتیم یه کله پاچه جانانه خوردیم و راه افتادیم به طرف ساری سه روز هم ساری موندیم ویلایی که تو ساری گرفته بودیم یه خورده تا دریا فاصله داشت واسه همین فقط یه بار رفتیم دریا ولی تو همون یکبار تا تونستی آب بازی کردی ...   اینجا هم رفته بودیم بازار ترکمن ها من داشتم بدلی جات می خریدم که شما و پدر هم داشتین این کلاه های سنتی رو تست می کرد...
20 شهريور 1392

مسافرت شمال قسمت 2

گلم بعد از انزلی رفتیم لاهیجان ولی کم موندیم چون ساعت 7 باید می رسیدیم عروسی .... اینجا یه کوهیه تو لاهیجان که بهش شیطان کوه میگن خیلی جای با صفایی بود از پایین پله داشت تا بالا تقریبا 400 تا پله رفتیم بالا اگه اشتباه نکنم با اینکه خیلی سخت بود ولی آدم با دیدن طبعت روحش زنده میشه  ... ولی دیگه ادامه ندادیم برگشتیم پایین و رفتیم کمی کلوچه سوغاتی خریدیم و به سمت املش که عرسی دعوت بودیم راه افتادیم که یه ساعت با لاهیجان فاصله داشت رفتیم و قبل از همه مهمونا به تالار رسیده بودیم فقط عمه مهدیه چون می دونست ما داریم میریم زود رفته بود و منتظر ما بود با دیدن عمه چنان ذوقی کردی که انگار چندید سال بود که ندیده بودیش خلاصل...
19 شهريور 1392

مسافرت شمال....

سلام گلم از اینکه بازم تاخیر داشتیم شرمنده آخه از موقعی که از شمال برگشتیم یه سرماخردگی شدید گرفتیم که خیلی بد بود مامان و پسر اصلا نای نشستن هم نداشتیم خدارو شکر امروز هر دو بهتریم .... خوب حالا بریم سراغ خاطرات مسافرتمون جونم برات قضیه مسافرتمون اینجوری شد که عروسیه خواهر شوهر عمه مهدیه بود و ماروهم دعوت کرده بودن تو یکی از شهرای خیلی با صفا تو شمال ماهم گفتیم ما که این همه راه رو میریم برنامه ریزی کنیم یه هفته بریم که با یه تیر دو نشان بزنیم هم به عروسی برسیم هم از آب و هوا و طبعتش استفاده کنیم ولی بابایی نتونست از شرکت مرخصی بگیره چون یه هفته دیگه خیلی زیاده منم اولش به خاطر بابا نمی خواستم برم ولی همسری عزیزم گفت شما برید و حال و ه...
19 شهريور 1392

شمال

سلام ماماني خوبي الان كه اين پست رو مي نويسم ساري هستيم وشما اينقدر تو دريا بازي كردي كه همين كه سرتو گزاشتي رو بالشت خوابت برد ايشالا فردا ميريم تهران واز اونجا تبريز همين كه برسيم همين پستو كامل مي كنم كلي عكس هم داري كه ميزارمشون
10 شهريور 1392

عروسیه خاله سمیرا...

سلام پسملیه من.... مامانی خدرا شکر عروسیه خاله جونت به خوبی و خوشی برگزار شد همه چیز عالی بود مخصوصا خاله که خیلی خوشگل شده بود همین طور که تو عکس بالایی هم پیداست بعد تالار رفتیم یه جای خلوت کمی هم اونجا بزن و برقص راه انراختیم مخصوصا عسلم که سنگ تموم گذاشت و کلی نانای کرد... اینجا هم خوت خسته شدی ت بغل بابایی نانای می کردی و کیف می کردی ایشالا عروسیه خودت نفسممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ودر آخر از خستگی بغل عمه مهدیه خوابت بر ولی ما یه خورده هم گشتیم بعد خاله و عمو یوسف رو بریدم گذاشتیم خونشون که ایشالا روزها و سالهای خوبی باهم ودر کنار هم داشته باشن... ...
29 مرداد 1392

علی جون مهمون پدر...

سلام عشقم خوبی خوشی خداروشکر.... مامانی دیروز برای اولین بار رفته بودیم اداره پیش پدر جون قضیه این جوری شد که داشتین می رفتین بیرون که دیدم کفشات نیست یه لحظه یادم افتاد که مونده تو ماشین پدر جون اول خواستم برگردم یه کفش دیگه از خونه بیارم ولی بعد گفتم به بهونه ای باشه که بریم پدر رو سورپرایز کنیم.... وقتی رفتیم پدر سرش شلوغ بود همین که در اتاقشو زدیم یه لحظه سرشو بلند کرد تا دید ماهستیم شوکه شد آخه تا حالا پیش نیومده بود بریم پیشش کمی که سرش خلوط شد شما تشریفتونو بردین روی میز و تا می تونستی وسایلاشو به هم ریختی گلم این عکس پدر هستش موقعی که سرباز بوده چند روز پیش رفته بودیم ...
17 مرداد 1392

این روزای ما....

سلام قند عسلم بلاخره مامانی از تنبلی در اومد و می خواد پست جدید بزاره مامانی دیگه چیزی از ماه رمضان هم نمونده تو این 25 روزی که گذشته اتفاقای خوب و بد داشتیم مهمونی رفتیم کلی با بچه های فامیل بازی کردی بعضی شب ها که هوا خیلی خوب بود بابایی می برتمون بیرون و یه چرخی میزنیم آخه این روزای بعد افطار حال و هوای خاصی داره یا شاید به نظرمن اینطوریه وآخرشب هم میریم بستنی  می خوریم و اکثرا تا برسیم خونه شما خوابتون برده .... گلم یه چند روزی هم رفتیم شهرستان چون یکی از فامیل های دور بابایی فوت شده بود که خدا بیامرزدش باعث شد چند روزی با فامیل های بابایی دورهم باشیم و بگردیم البته ب...
13 مرداد 1392

روزانه های علی جونم....

سلام عزیز مامان خوبی گلم این روزا کار خاصی نداریم بیشتر تو خونه ایم و با پسری خوشگل و ماه که شیطونی نمی کنه وقت میگذرونیم همه کارتون های پرشین تون رو بدون استثنا تماشا می کنیم و خیلی حال میده مخصوصا جودی ابد یاد بچگیام می افتم آخه عاشق این کارتون بودم....   این مبل هم جایگاه شما واسه تماشای تلوزیون هست هیچ کس به غیر از خودت حق نداره رو این مبل بشینه وسط دوتا تشک مبل هم مخفی کاه کنترلاست که وقتی لازمه باشه باید از شما درخواست کنیم و بعد هم تحویل بدبم که بزازی جای خودش عسلم این بازی هوش رو هم عمه جون مهدیه خریده که خیلی دوسش داری و اگه یه خورده شطنت نکنی همه رو خوب پیدا می کنی و سر جاش میزاری مخصوصا...
24 تير 1392